همين حوالي

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه

باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
قصه ی ما از آنجا شروع می شود که فکر می کنی همه چیز درست است و فقط مانده یک جرقه ی تمام عیار و بعد انفجار!!!
از همون آرزوی بستنی چوبی تا کنکور و بعد کار و بعد ازدواج و بعد مرگ و همین زندگی کلیشه ای سراسر جذاب!جذابیت تمام شکست هایی که گفتیم مقدمه ی موفقیت است ما این مقدمه خیلی طولانی شد...
بابا پاتو از تو کفشت در بیار بزار یه نفسی بکشه!!!

دم به کله می کوبد
و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق...


ما كفتربازان
زندگيمان را باخته ايم
به پاي كبوتر دم سياه روي سفيد
كه پرهايش ريخته بود...

نمي دانم براي چه ميخواهم بنويسم اما مي دانم كه ميخواهم بنويسم...دوست دارم هر چه در دل دارم در دايره خالي كنم و به آرامش برسم...امروز پيشرفت وبلاگ ها بسيار تند شده و اين نشان از همين عشق دل نويسي ها بوده است...مطلب امروز نه از سر احساس بلكه براي احساس است...براي حسي شيرين در اين دقايق...حرف سر مردم امروز است...سر مردم ايران...مي گويند ايران تاريخي دارد۲۵۰۰ساله ...مردماني دارد با فرهنگ و زحمتكش...كورش ها و داريوش ها و زرتشت ها به خود ديده...ايران به راستي چيست؟...حقيقت اين است كه ما امروز خود را پشت تاريخ كهنمان قايم مي كنيم و تازه ادعا هم داريم...اما اين تاريخ كهن برآن است كه ما الگو بگيريم...كه بدانم نياكانمان چگونه زيستند تا بدانيم بايد چگونه زيست...به امروز كه مي نگرم مي بينم مردم امروز نه با فرهنگ اند نه با شعور...اگر تاريخي داريم همين ده سال از بينش برده ايم...ما خوب بوديم اما...باورت مي شود امروز در راه خانه در طول يك ساعت ده نوع فحش شنيدم...باورت مي شود امروز در راه خانه در طول يك ساعت ده نوع تيكه به دختران را شنيدم...باورت مي شود امروز در راه خانه در طول يك ساعت بيست نوع دعوا(مشتچاقواسلحه و...)ديدم...باورت مي شود....................................
مهم نيست پدرم چه بود مهم اين است كه من چيستم
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
(شکسپیر)
قصه از اینجا شروع میشه که دل تازه یادش میفته فبها...از خونه میای بیرون(شیک و پیک)یک عینک دودی به چشم می زنی و برو که رفتیم...تو دلت خوشتیپ ترین آدم روی زمینی،یهو یکی داد میزنه:آفتاب بدم خدمتتون...مرد حسابی ساعت سه نصفه شب عینک دودی میذارن...
تازه جالب تر میشه وقتی مادرت با لگدی شیرین و مادرانه از خواب بیدارت میکنه و میگه پاشو لنگ ظهره!!!
میای صبحونه نون و پنیر بخوری که بهت میگن احمق شب ها باید غذای سبک بخوری نه نون و پنیر!!!
شب که باز میخوابی تو عالم احساس از خونه میای بیرون(شیک و پیک)یک عینک دودی به چشم میزنی و نرو که قبلا رفتیم...
آخ چه حالی میده بهت بگن خسته نباشی...چه خوب زندگی کردی...

این من بودم
این من نبودم
اگر من بودم پس چرا من نبودم
واگر من نبودم چطور من بودم
پس من نبودم چون اگر من بودم آنوقت من نبودم
اما شاید من بودم چون اگر من نبودم پس من چه بودم
من بودم ولی من نبودم
راستی چه شد!براستی آنچه خواستیم تجربه کردیم؟...از آنچه بود استفاده کردیم؟...رمضان امسال هم به سر رسید و ما به مقصد انگار نه...خوشا به حال آنان که دلشان پر زد...خوشا به حال آنان که چشم هایشان خیس شد...چه حسی است این دل دادن و دل گرفتن...خدایا خوابی ندیدم که تعبیرش تو نباشی...پرواز کن!
ای خدا عشق را به ما بیاموز...
ای خدا عشق را به ما بیاموز...
ای خدا عشق را به ما بیاموز...
خداحافظ همین حالا...همین حالا من تنهام...
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام...
خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید...
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید...

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چون قصه فراموش می کنی
با خودت میگی پاشو وقتشه...حالا باید یه کاری کرد...آستین ها رو بالا می زنی و میگی یا خدا به امید تو...تازه دلت قرص میشه و بدنت گرم که یهو یه مشت نامحسوس...میگردی ببینی این دست کی بود...توی لیست غریبه ها سرچ می کنی ولی...
آره اونی که مشت زد غریبه نبود...همونی بود که بهش اعتماد کردم...همونی که باهاش دست دادم...همونی که گفتم باش تا باشم...تازه فهمیدم که چه نفهمم...گفتم چرا؟ خندید!
گفتم ما رفیق بودیم...خندید! گفتم پس تمومه؟ خندید! خندید! خندید! خندید! خندید!
کاش از غریبه می خوردم...غمی نیست،زندگی زیباست،خدا هست،عشق هست،مادر هست،آسمون هست،انار هست،اگه ما هم نبودیم ملالی نیست جز دوری شما
دمت گرم رفیق...هنوزم ایول داری یادگار روز های خوب...شب بخیر

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست،دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه
کنار این جوی روون نعناش چیه
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر میخواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
تا کی حق یکدیگر را پایمال کنیم تا خود بالا برویم...مگر جهان به این بزرگی کم آورده است...دل از آن می گرید که اعتماد به نفس سال ها زحمتت را غرورمی دانند و میگویند:درخت هرچه افتاده تر پربار تر...
اما من درخت نیستم...من آدمم...کسی که برای گرفتن حقش حقی را نخورد...دلی را نشکست...نگاهی را منتظر نگذاشت...به کسی توهین نکرد...فقط گفت من هستم...
کاش تمام کنیم این خودخواهی مسخره را...

من از کجای قصه ام
در ورای نگاه چه کس تنها
بازتاب نوری که هرگز نتابید
من چشم دوخته ام به آسمان
همین که او هست مرا بس...